تبليغاتX
شهرزاد و شروین
 

اره خب زندگی همینه یه روز خوب یه روز بد ... حالا ماهم در دیگر روز های بدش شدیم  خیلی هم بد ... باشه من پامو از زندگیت  میکشم بیرون میرم و دیگه پیدام نمیشه ...  نه تو اینجا نه تو دنیای واقعی  خدا حافظ برای همیشه  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:36  توسط شهرزاد  | 

 

 

وقتی از طرفتون چيزی می خواهيد و خيلی بی منطق ردش ميکنه چه حسی داريد؟وقتی تو بلاگش جمله من عاشق هيچکس نيستم رو ميبيند چه حسی بهتون دست ميده؟وقتی که هميشه قرارایی که ميذاره به هم ميخوره،و هميشه هم سر اتفاق،چی کار ميکنيد؟حس نمی کنيد که اون اينا رو ميگه که فقط دل تون رو خوش کُنه؟فکر نمی کنيد همه چی فقط مالِ اين دنيای مجازیه؟شايد مشکلِ من اين که زيادی منطقیم،اما تو اين يه مورد،اگه منطقی بودم بايد ميذاشتم ميرفتم،به جز عشق،هيچ ترمزی نميتونست من رو تا الان نگاه داره.شما چی می گيد؟

 

                                                                                                                    شروین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:46  توسط شهرزاد  | 

 

سوار تاکسی ميشی،دیرت شده،هل شدی که به قرارت دير ميرسی،مبايل زنگ ميخوره،ميگی اه،الان ميگه کجای هنوز نیومدی،اما نه،شماره خيلی غریبه.گوشی رو بر ميداری،نمیشناسی،باز يکی از بچه های قدیمیه که شوخیش گرفته؟يا يه مزاحم.ميگه من شهرزادم،خشک ميشی!نميفهمی اصلا چی ميگی،۲۰،۳۰ متر از اونجایی که بايد پیاده  می شدی دور شدی،یه هو به خودت ميايی. ساعت ۸ شب تازه افطار ميکنی،گوشیت باطری نداره هيچ کس هم شارژر نداره برای فردا هم بايد برنامه ريزی کنی،بيرون خيلی شلوغ بوده خيلی راه رفتی و حرف زدی،خسته ای ...اما،اما هيچ کدوم رو حس نميکنی،فقط به فکر يه نفری،شهرزاد

 

 

                                                                                                    شروین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:39  توسط شهرزاد  | 

 

حالت تهوع /تحمل کردن سه ساعت استاد .../  نگاه های زیر زیرکی موسوی (حراست دانشگاه ) ! که مثلا چشم پاکه !  حرف زدن با تو، عزیز دلم اون صدای ظریف و مظلوم  که اول منو نشناختی ... دلم میخواست همون موقع پیش هم بودیم   تا یه ساعت تو خودم بودم  همین طوری فقط زل زده بودم به استاد و مثلا گوش میدادم ! و تو  عالم  هپروت سیر و سفر میکردم  چقدرم مزه داد ...چقدر زود دلم برای صدات تنگ شد عزیزم کاشکی بیشتر از این باهم حرف میزدیم ولی من کلاس داشتم و تو ام کار ...  اصلا نفهمیدم چطوری ازت خداحافظی کردم فقط وقتی  به خودم اومدم که دوستم هی صدام میکرد  و  میگفت شهرزاد حالت خوبه ؟ چرا اینجوری شدی یه دفعه تو ؟! ... سر درد /تهوع/ سر گیجه ... گریه های یواشکی ... کجایی پس  اومدم خونه هیچ حس و حالی نداشتم و ندارم ...  فقط بی صبرانه منتظر فردا شبم عزیزم  / اندازه یه دنیا کار دارم که باید فردا تحویل بدم ولی اصلا جون اینکه انجام بدم ندارم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 20:23  توسط شهرزاد  | 

 

 

اگه به طرفتون شک داشته باشید .. چه میکنید ؟

 

                                                                                                    شروین

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 0:19  توسط شهرزاد  | 

 

 

شروین رفته شمال منم دلم براش کلی تنگ شده امروز که باهاش صحبت نکردم انگار که یه هزار سالیه نیست  شروین من کجایی ؟  انقدر بهش عادت کردم وقتی یه روز نمیبینمش مثل دیوونه ها می شم  چی کار کنم من ؟ صبحی رفتم یکمی از آرشیو رو خوندم شاید یکمی دلتنگیم بر طرف شه  آخه تو پسری با من چی کردی چی گفتی ؟  هرچی فکر میکنم ببینم ما به هم چی گفتیم یا چی دیدیم از هم که عاشق  هم دیگه شدیم منو که البته خودش میدونه ... اون شب رو یادته شروین ؟! ولی تورو نمی دونم ...

یکمی از خودمون بگم که چطوری آشنا شدیم خب من به علاوه ی این بلاگم یکی دو تا بلاگ دیگه هم دارم ، با شروین از بلاگ اصلیم  آشنا شدم یادم نیست من اول برای شروین کامنت گذاشتم یا اون خلاصه شروین  توی بلاگش شعرای که مال خودش بود رو می نوشت منم خاطرات روزانه ... یه چند باری رفتم بلاگش از شعراش خوشم اومد ولی اون موقع رابطمون  خیلی کمرنگ بود زیاد باهام چت نمی کردیم چون حرف خاصی هم نداشتیم برای زدن گاهی موقع هام به کل نه من پی ام می دادم نه شروین دیگه نمیدونم چقدر گذشت یه شب آن شدم و شروین بود بازم یادم نیست بحثمون سر چی بود ولی هرچی بود دیگه از اون شب به بعد من شیفته ی شروین شدم  عشقه من مردم برات آخه دیگه فکر می کنم یه مدت طولانی ندیدیم همو تــــــــــــــا وقتی که هم دیگه فهمیدیم همو دوست داریم   آخه از قبلش نه من چیزی میگفتم نه شروین (حالا نمی دونم شروین اون موقع چه جور بوده خودت بیا بگو زندگیم  ) دیگه  هم  که الان اینجاییم در خدمت شما  شروین در کل پسر خیلی خوبیه و مهربون و شدیدا منطقی بر عکس من به قول خودش منطقم پوست پوست شده  درسش عالیه ولی من نه ، تنبل نیستم ها ولی نه مثل شروین درس خون ... باقیشو میذارم شروین بگه من که نمیتونم همرو بگم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:9  توسط شهرزاد  | 

 

شروین سعی میکرد منو آروم کنه به ظاهر میخندیدم ولی از دورن داغون بودم وقت خواب هم اول بعد یه ساعت نیم ساعت کلنجار رفتن خوابم برد ...  چه خواب هایی که ندیدم   دیوونه کننده بود  صبح که زود بیدار شدم و چون یه سری باید میرفتم جایی کار داشتم ... کارارو انجام دادم اومدم خونه در انتظار شروین تا اون موقع که بودم نیومد وقتی رفتم ناهارو خوابیدم اونم با صدای مامان بیدار شدم انقدر تو خواب گریه کرده بودم که چشمامو به زور باز میکردم ... دیگه رفتم توی نت بعد یه چند دقیقه هم شروین اومد باهام حرف زدیم و .. نمیدونم چقدر بعد هم رفت گفت میخوام یکمی بخوابم  که اونم نتونسته بود بخوابه ... عصرم که عمه اینای من اومدن و حسابی در گیر اونا شدم بدبختی اصلا از هیچ کدومشون هم خوشم نمیاد به زور تحملشون میکردم... ۹:۳۰ قرار داشتیم باهم که من دیر رسیدم شروینم یکمی دیر اومد یه کوچولو باهم حرف زدیم و رفت که کاراشو انجام بده ...

شروین کاش بدونی وقتایی که میری چقدر دلم میگیره با جون کندن بای میدم بهت  دوست دارم عشقه من

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 23:49  توسط شهرزاد  | 

 

دیروز ظهر باهم صحبت کردیم ،برای من مشکلی پیش اومد و مجبور شدم برم ، تا شب خونه نبودم همش هم سر پا- اعصاب خوردی و داد وبیداد شبم که رسیده بودم خونه حسابی خسته شده بودم ، دیدم خانومی هست  اومدم صحبت کردن ... من شاید مجبور بشم از ایران برم خودم تمام سعیم رو کردم که نرم اما ... به خانومی گفتم ناراحت شد خستگی منم دو برابر ، خلاصه در کمال بی حوصلگی بیدار موندم تا خانومی رو شاد کنم  و شب راحت بخوابه . نمی دونم تاحالا شده خودتون خسته و بی حوصله باشید بخواید طرفتون رو شاد کنید یا نه ، امیدوارم هیچ وقت اینطوری نباشید .

 

                                                                                                                    شروین

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:21  توسط شهرزاد  | 

 

 

 گفتی چرا نمی نویسی گفتم حالا نمی دونم چی بنویسم  به  اینجا عادت ندارم ... اما الان دلم میخواد بنویسم  دلم میخواد داد بزنم دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد  خودمو بندازم بغلت و زار زار گریه کنم ... کاش نمیگفتی بهم حداقل امشب نمی گفتی شروین داره میترکم  هی این بغض رو به زور میفرستمش پایین هرچی با خودم فکر میکنم نمی تونم کنار بیام  نمیشه نمیشه باور کن سخته به خد دارم دیوونه میشم  آخـــــــه چرا خدا ها ها ؟؟ چرا؟ ما که به اندازه کافی از هم دوریم میخوای دور ترم بشیم آره ؟ د آخه چرا تو که منو میشناسی واااااااااااای سرم خداااااااااا دارم میترکم اصلا نمیتونم باور کنم هرچی هم  الان میخوام بنویسم این  اشکام هی میریزه نمیذاره من نمی خوااااااااااااااام

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:27  توسط شهرزاد  | 

 

سلام 

من شروین هستم ، گفته بودید یه کم از خودمون بنویسیم . من امسال میرم  سوم دبیرستان ، یک سال ازشهرزاد کوچیکترم  ،شهرزاد چون هنرستان می رفته امسال میره دانشگاه . من شهرزاد رو دوست دارم اولین عشق زندگیمه و تنها دلیل زنده بودنم هم الان اونه . شهرزاد هم میگه من اولین عشق زندگیشم . ما هم دیگه رو خیلی دوست داریم اما یه سری مشکلات همیشه داریم و امیدواریم که با کمک شما تا حدودی حل بشه ، قرار هر روز  هم من ، هم شهرزاد اینجا رو آپ کنیم  . از همتون ممنونیم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:33  توسط شهرزاد  |