سوار تاکسی ميشی،دیرت شده،هل شدی که به قرارت دير ميرسی،مبايل زنگ ميخوره،ميگی اه،الان ميگه کجای هنوز نیومدی،اما نه،شماره خيلی غریبه.گوشی رو بر ميداری،نمیشناسی،باز يکی از بچه های قدیمیه که شوخیش گرفته؟يا يه مزاحم.ميگه من شهرزادم،خشک ميشی!نميفهمی اصلا چی ميگی،۲۰،۳۰ متر از اونجایی که بايد پیاده می شدی دور شدی،یه هو به خودت ميايی. ساعت ۸ شب تازه افطار ميکنی،گوشیت باطری نداره هيچ کس هم شارژر نداره برای فردا هم بايد برنامه ريزی کنی،بيرون خيلی شلوغ بوده خيلی راه رفتی و حرف زدی،خسته ای ...اما،اما هيچ کدوم رو حس نميکنی،فقط به فکر يه نفری،شهرزاد
شروین