شروین سعی میکرد منو آروم کنه به ظاهر میخندیدم ولی از دورن داغون بودم وقت خواب هم اول بعد یه ساعت نیم ساعت کلنجار رفتن خوابم برد ... چه خواب هایی که ندیدم دیوونه کننده بود
صبح که زود بیدار شدم و چون یه سری باید میرفتم جایی کار داشتم ... کارارو انجام دادم اومدم خونه در انتظار شروین تا اون موقع که بودم نیومد وقتی رفتم ناهارو خوابیدم اونم با صدای مامان بیدار شدم انقدر تو خواب گریه کرده بودم که چشمامو به زور باز میکردم ... دیگه رفتم توی نت بعد یه چند دقیقه هم شروین اومد باهام حرف زدیم و .. نمیدونم چقدر بعد هم رفت گفت میخوام یکمی بخوابم که اونم نتونسته بود بخوابه ... عصرم که عمه اینای من اومدن و حسابی در گیر اونا شدم بدبختی اصلا از هیچ کدومشون هم خوشم نمیاد به زور تحملشون میکردم... ۹:۳۰ قرار داشتیم باهم که من دیر رسیدم شروینم یکمی دیر اومد یه کوچولو باهم حرف زدیم و رفت که کاراشو انجام بده ...
شروین کاش بدونی وقتایی که میری چقدر دلم میگیره با جون کندن بای میدم بهت
دوست دارم عشقه من