تبليغاتX
شهرزاد و شروین - هفت
 

 

شروین رفته شمال منم دلم براش کلی تنگ شده امروز که باهاش صحبت نکردم انگار که یه هزار سالیه نیست  شروین من کجایی ؟  انقدر بهش عادت کردم وقتی یه روز نمیبینمش مثل دیوونه ها می شم  چی کار کنم من ؟ صبحی رفتم یکمی از آرشیو رو خوندم شاید یکمی دلتنگیم بر طرف شه  آخه تو پسری با من چی کردی چی گفتی ؟  هرچی فکر میکنم ببینم ما به هم چی گفتیم یا چی دیدیم از هم که عاشق  هم دیگه شدیم منو که البته خودش میدونه ... اون شب رو یادته شروین ؟! ولی تورو نمی دونم ...

یکمی از خودمون بگم که چطوری آشنا شدیم خب من به علاوه ی این بلاگم یکی دو تا بلاگ دیگه هم دارم ، با شروین از بلاگ اصلیم  آشنا شدم یادم نیست من اول برای شروین کامنت گذاشتم یا اون خلاصه شروین  توی بلاگش شعرای که مال خودش بود رو می نوشت منم خاطرات روزانه ... یه چند باری رفتم بلاگش از شعراش خوشم اومد ولی اون موقع رابطمون  خیلی کمرنگ بود زیاد باهام چت نمی کردیم چون حرف خاصی هم نداشتیم برای زدن گاهی موقع هام به کل نه من پی ام می دادم نه شروین دیگه نمیدونم چقدر گذشت یه شب آن شدم و شروین بود بازم یادم نیست بحثمون سر چی بود ولی هرچی بود دیگه از اون شب به بعد من شیفته ی شروین شدم  عشقه من مردم برات آخه دیگه فکر می کنم یه مدت طولانی ندیدیم همو تــــــــــــــا وقتی که هم دیگه فهمیدیم همو دوست داریم   آخه از قبلش نه من چیزی میگفتم نه شروین (حالا نمی دونم شروین اون موقع چه جور بوده خودت بیا بگو زندگیم  ) دیگه  هم  که الان اینجاییم در خدمت شما  شروین در کل پسر خیلی خوبیه و مهربون و شدیدا منطقی بر عکس من به قول خودش منطقم پوست پوست شده  درسش عالیه ولی من نه ، تنبل نیستم ها ولی نه مثل شروین درس خون ... باقیشو میذارم شروین بگه من که نمیتونم همرو بگم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:9  توسط شهرزاد  |