تبليغاتX
شهرزاد و شروین - نه

 

حالت تهوع /تحمل کردن سه ساعت استاد .../  نگاه های زیر زیرکی موسوی (حراست دانشگاه ) ! که مثلا چشم پاکه !  حرف زدن با تو، عزیز دلم اون صدای ظریف و مظلوم  که اول منو نشناختی ... دلم میخواست همون موقع پیش هم بودیم   تا یه ساعت تو خودم بودم  همین طوری فقط زل زده بودم به استاد و مثلا گوش میدادم ! و تو  عالم  هپروت سیر و سفر میکردم  چقدرم مزه داد ...چقدر زود دلم برای صدات تنگ شد عزیزم کاشکی بیشتر از این باهم حرف میزدیم ولی من کلاس داشتم و تو ام کار ...  اصلا نفهمیدم چطوری ازت خداحافظی کردم فقط وقتی  به خودم اومدم که دوستم هی صدام میکرد  و  میگفت شهرزاد حالت خوبه ؟ چرا اینجوری شدی یه دفعه تو ؟! ... سر درد /تهوع/ سر گیجه ... گریه های یواشکی ... کجایی پس  اومدم خونه هیچ حس و حالی نداشتم و ندارم ...  فقط بی صبرانه منتظر فردا شبم عزیزم  / اندازه یه دنیا کار دارم که باید فردا تحویل بدم ولی اصلا جون اینکه انجام بدم ندارم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 20:23  توسط شهرزاد  |