حالت تهوع /تحمل کردن سه ساعت استاد .../ نگاه های زیر زیرکی موسوی (حراست دانشگاه ) ! که مثلا چشم پاکه ! حرف زدن با تو، عزیز دلم اون صدای ظریف و مظلوم که اول منو نشناختی ... دلم میخواست همون موقع پیش هم بودیم
تا یه ساعت تو خودم بودم همین طوری فقط زل زده بودم به استاد و مثلا گوش میدادم ! و تو عالم هپروت سیر و سفر میکردم چقدرم مزه داد ...چقدر زود دلم برای صدات تنگ شد عزیزم کاشکی بیشتر از این باهم حرف میزدیم ولی من کلاس داشتم و تو ام کار ... اصلا نفهمیدم چطوری ازت خداحافظی کردم فقط وقتی به خودم اومدم که دوستم هی صدام میکرد و میگفت شهرزاد حالت خوبه ؟ چرا اینجوری شدی یه دفعه تو ؟! ... سر درد /تهوع/ سر گیجه ... گریه های یواشکی ... کجایی پس
اومدم خونه هیچ حس و حالی نداشتم و ندارم ... فقط بی صبرانه منتظر فردا شبم عزیزم / اندازه یه دنیا کار دارم که باید فردا تحویل بدم ولی اصلا جون اینکه انجام بدم ندارم .